میشه خیلی از ندیدنی ها رو شنید
دوشنبه, آبان 20م, 1387 | نوشته های خارج از صفر و یک
بدی آقای فتحی این است که از آلزایمر بسیار شدید رنج می برد و نمی تواند به خاطر بیاورد که چه عزیزانی برای بازی «اگر نامرئی بودم» دعوتش کردند. دعوت میلاد احرام پوش را یادم است. خیلی اتفاقی بریر حسینی عزیز هم یادم آمد. می ترسم عزیز دیگری دعوتم کرده باشد و من متوجه نشده باشم پس از خجالت هم شده باشد زودتر نامرئی می شوم قبل از این که از خجالت آب شوم :))
اما اگر نامرئی بودم چه کار می کردم؟ راستش نمی دانم. آخر تا به حال نامرئی نشده ام!!! اما شاید بتوانم بگویم چه کارها دوست داشتم بکنم.
دوست داشتم بروم و دو بچه گربه ای را که در خانه ما لانه ساخته اند را نوازش می کردم. آخر هر وقت ما انسانها را می بینند، انگار که ما رفتیم روی خانه اشان آپارتمان ساختیم! از ما هیولاها که بهمان آدم می گویند می ترسند. این بار اما چیزی برای ترسیدن نیست. نمی بینندم که بترسند. و من آرام، آن طوری که اگر مادرشان در حال جان سپردن نوازششان می کردم.
بعد یک روز حوالی ساعت 6 صبح به خانه پیرزن همسایه می روم. همان که فرزندانش هر کدام در کشوری دیگر درس می خوانند. همان که فرزندانش یادشان رفته است یک خانه گرانقیمت خریدن برای مادر، رسم فرزندی نیست. خانه را رفت و روب می کنم. صبحانه گرم و دلچسبی برای پیرزن می چینم روی میز. ساعت را روی 8 کوک می کنم. و وقتی بیدار شد نامه ای با امضای فرزندانش را در کنار تختش می گذارم. چه اهمیت دارد که آن نامه را که نوشته است. مهم این است که وقتی پیرزن بیدار شد بتوان برق شادی را در چشمانش دید.
می روم و فلوت حاج رضا را پاک می کنم. این بزرگترین راز زندگیش است. این که فلوتش را در باغچه اش پنهان کرده است. و این که زمانی این فلوت را برای زنی می زد که عاشقش بود. زنش که مرد هیچ کس دیگر نبود که فلوت را تمیز کند. حاج رضا، معتمد محل، منتظر روزی است که زنش دوباره فلوت را برایش تمیز کند و تا دوباره بتواند با آن بنوازد. فلوت را برق می اندازم که حاج رضا قبل از آن روز، قبل از روزی که به زنش ملحق بشود، یک بار دیگر بخواند و بنوازد. اگر ببیند که به سمت باغچه اش می روم کله ام را می کند :))
و اگر نامرئی بودم عکاسی می کردم. از سوژه های مورد علاقه ام آدمها. بدی آدمها این است که وقتی عکاسی می شوند انگار ازشان می خواهی که مصنوعی شوند. من این مصنوعی بودن را دوست ندارم. انگار ریاکارانه است. این دفعه نمی بینندم که بخواهند برایم ژست بگیرند :)
چرا باید من الان ناراحت باشم که دوربین ندارم و نمی توانم عکاسی کنم؟
اگر عمری بود و توانستم یک بار دیگر از کسی صادقانه خواهش کنم، در همان حال نامرئی بودن از آیه – سلما – منیره – حامد و حدیثه می خواستم که نامرئی شوند. خواهش میکنم دوستان عزیزم.
*وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
18 Responses to “میشه خیلی از ندیدنی ها رو شنید”
Leave a Reply
مشترک ایمیلی این وبلاگ شوید
جستجو بفرمائید :)
خواندنیهای جذاب و مفید از سرتاسر وب
- نحوه بستن چمدان برای یک سفر طولانی
- متولدين فروردين 89
- یک داستان کوتاه بسیار جذاب
- ارزان ترین مینی لپ تاپ دنیا تولید شد
- 7 افزونهی فوق العادهی ویکیپدیا برای مرورگرهایتان!
- برنامهای که دوربین شما را به ماشین زمان تبدیل میکند
- با پری سارق لپتاپ تان را پیدا کنید !
- پدرخوانده کنکور
- ده نکته مهم در تهیه پادکست
- عادت ها و اعتقادات غلط ایرانی ها در رانندگی و نگهداری از خودرو
دسته بندی موضوغی نوشتهها
- daily
- wordpress
- ادب و هنر
- اوپن سورس
- تبلیغات دیدنی
- توییتر
- جالب
- خلاقیت
- ساماندهی!!
- سرویسهای وطنی
- سرگرمی
- عکس و عکاسی
- عکسهای تحسین برانگیز
- فایرفاکس
- فرهنگ دیجیتال
- فیس بوک و شبکه های اجتماعی
- متفرقه های وب
- مذهب
- معرفی سایت و وبلاگ
- معرفی سرویس
- موبایل
- نرم افزار
- نوروز87
- نوشته های خارج از صفر و یک
- وب2
- وبلاگ نویسی
- وردپرس
- ویندوز و مایکروسافت
- پاسخ به سوالات رایج
- گوگل و یاهو
- گیک
آرشیوی از مطالبی که برای شماست
- مرداد 1389
- اردیبهشت 1389
- فروردین 1389
- اسفند 1388
- بهمن 1388
- دی 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- شهریور 1388
- مرداد 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- دی 1387
- آذر 1387
- آبان 1387
- مهر 1387
- شهریور 1387
- مرداد 1387
- تیر 1387
- خرداد 1387
- اردیبهشت 1387
- فروردین 1387
- اسفند 1386
- بهمن 1386
- دی 1386
- آذر 1386
- آبان 1386

آخی!
چه رمانتیک و انسان دوستانه و اینا :)
انشالا به زودی دوربین هم میخرین و عکاسی هم میکنین
راستی ممنون بابت دعوت
فتحی Reply:
آبان 20م, 1387 at 7:49 ب.ظ
خواهش میکنم.
فتحی و اعمال انسان دوستانه؟ :))
این همسایه های شما هم دنیایی دارنا :دی بابا بی خیال چرا از این فرصت به دست اومده برای این کارا استفاده می کنی ؟ برو دخل مغازه ی اصغر آقا رو بزن . ماشین محمود آقا که همش صدای دزدگیرش در میاد رو پنچر کن ! برای دختر همسایه جفت پا بگیر :دی این همه کار می شه کرد نشستی به جنبه ی نیک ماجرا فکر کردی :دی بی خیال بابا :دی
فتحی Reply:
آبان 20م, 1387 at 7:50 ب.ظ
ویدا خانم. من اصولا افکار شیطانیم رو اینجا نمی گم. بد آموزی داره. فیلترم می کننا :)))
می شود این طور هم برداشت کرد. مثلا آن گربه ها، همان دخترهای همسایه بالایی هستند :)) یا مثلا حاج رضا اصلا فلوتی ندارد که. یک کیسه پر از سکه های طلا را در باغچه ی خود پنهان کرده که شروین جان، چشم طمع به آن ها دوخته :)) و یا خانه ی آن پیرزن می تواند مکان مناسبی برای انجام اعمال شیطانی باشد :)))) پیرزن که خواب است و متوجه نمی شود :دی
خلاصه اینکه شروین جان خوب افکار منفی و شیطانیت را روی مسائل انسان دوستانه و مثبتانه منعکس نمودی :))
فتحی Reply:
آذر 5م, 1387 at 12:19 ب.ظ
شما از کجا دست من را خواندید؟ ای بابا :))
سلام.
نمیدونم چرا ولی از محیط زندگیت خوشم اومد و دوست دارم از نزدیک لمسش کنم.
افکار جالبت رو هم تحسین میکنم. امیدوارم روز به روز به تعدادشون اضافه بشه و شما هم نامرئی بشی!!! آخه احتمالا اینطوری خیلی ها سود میبرن. البته منظورم این نیست که الان نمیبرن. من به شخصه که اگه یه بار نتونم پست جدیدتو بخونم صبحم شب نمیشه.
از من هم در این باره دعوت شد. میتونی بخونیش. خوشحال میشم.
http://thelightnights.wordpress.com/2008/11/05/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85/
البته جالبیش عکسیه که استفاده کردم.
موفق باشی.
فتحی Reply:
آذر 5م, 1387 at 12:22 ب.ظ
سلام. راستش من همین الان پست شما را خواندم. جالب بود. مخصوصا عکسش. ممنون که من را از نوشته خودتان با خبر کردید.
در ضمن اگر اشکالی ندارد پیشنهاد می کنم برای پستهای خودتان Slug انگلیسی بگذارید که به این صورت با آدرس طولانی و در هم ریخته ای روبرو نشوید. جسارت نباشد البته :)
M.K_Soft Reply:
آذر 5م, 1387 at 12:37 ب.ظ
به روی چشم فتحی جان.
خوشحالم کردی.
http://www.thelightnights.wordpress.com
تجربه ام نشان می دهد که آلزایمر فصلی گرفته اید و کم کم برطرف می شود :)
حداقل یک کار شیطنت آمیز می کردید حالا که موقعیتش بود :)
فتحی Reply:
آذر 5م, 1387 at 12:23 ب.ظ
آزاده خانم. بد آموزی داشت آخر :)) از شما چه پنهان من کارهای شیطنت آمیزم را همین جوری میکنم. اگر نامرئی بودم دوست داشتم همین کارها را بکنم :)
سلام.واقعا بابت دعوتنامه ممنونم.راستش خیلی غافلگیر شدم.نمی دونستم آدمای بامعرفتی مثل شما هنوزم هستن.شاد زی.
فتحی Reply:
آذر 5م, 1387 at 12:23 ب.ظ
سلام. متاسفانه متوجه نشدم ایمان جان. با عرض شرمندگی البته :(
به گفتار خودتان، “آقای فتحی”
یک بدی مشترک فید بلاگ بودن این است که تنبل می شوی. می خوانی و می روی. هرچند که من در بلاگ خودم و برای دوستان خودم از این تنبلی ها ندارم و خیلی بهشان سر می زنم، اما نگار این ایمیل یکجورایی یک طرفه می زند و شما گوینده می شوی و من مستمع. اما خب، این نوشته ات، از آن ها بود که نشد بخوانم و بگذرم. شما اینجا خیلی معروفی، به دوستان بلاگ باز که بگویی فتحی، می شناسند، همین معروف بودن شماست که کامنت گذاشتن را سخت می کند، انگار ما خیلی کوچولو باشیم و شما خیلی گنده (لفظ گنده که بد نیست، هست؟)
فقط آمدم بگویم که این نوشته ات، بدجوری چسبید و حالا حالاها در ذهن می ماند.
سلام
ممنون از دعوتتون جناب فتحی ،
خیلی نامرئی بودنتون جالبه خیلی .
الان ساعت 6 صبحه گقتم یه سرس به جیمیل بزنم اومدم و دیدم عجب متن دل نوازی خیلی زیبا بود جقدر خوبه که صبح رو با این متن شروع کردم
چرا نوفرست های من نمیاد :دی
http://monire.ir/1387/09/04/330/
فتحی Reply:
آذر 5م, 1387 at 12:17 ب.ظ
نمی دانم :))) اما ممنون از شرکتتون.