به خاطر پاییزست حتما!
آبان 25, 1387 daily
+ یا وقتی که با تنهاتر شدن با تنهایی مبارزه می کنیم!
کم پیش می آید که اینجا از زندگی شخصیم بخواهم با شما حرف بزنم و در حقیقت اطلاعات خوانندگان این وبلاگ از من بسیار بسیار محدود است. پس طبیعی است که شما فکر کنید وقتی فتحی دارد از زندگی شخصیش اینجا حرف می زند حتما می خواهد چیز مهمی بگوید. آقای فتحی هیچ مسئولیتی در قبال اشتباهات شما را قبول نخواهد کرد :)
اما راستش را بخواهید از پنج شنبه شب تا جمعه شب مهمان سه دوست بودم. دو تای آنها را به خاطر آن دیگری دوست داشتم. به خاطر کسی که سالها پیش در آغوشم گرفت و گفت برای اولین بار احساس می کنم یک برادر دارم. من را می گفت انگار!
وقتی دیشب برای همیشه از ایران رفت انگار نفهمیدم چقدر زندگیم دارد خالی می شود. کلا این دو روز را نتوانستم شاد باشم. از لحظه رفتن و جدا شدن می ترسیدم. اما امروز کم کم دارم احساس می کنم که یک چیزی را دارم گم می کنم. البته او که فقط چند روز آمده بود ایران و دوباره بر می گشت. منظورم حس شادی است که از بودن با دوستانم داشتم و حالا چند روزی است انگار ندارمش!
دیگر نمی توانم و انگار نمی خواهم با هیچ کس رابطه ای داشته باشم. وقتی چند شب پیش زنگ زدم با یکی از دوستان برای همیشه خداحافظی کردم فکر این روز را کرده بودم. او اولین نفر بود اما آخرین نفر نخواهد بود.
وقتی با او که مانند خواهرم دوستش داشتم بدون هیچ توضیحی خداحافظی کردم حتما دیگر جدا شدنها ساده تر خواهد بود. سعیم را خواهم کرد که خلایی که دارم با دست خودم در زندگیم ایجاد می کنم را کمتر حس کنم.
یادم نمی رود شبی را که حس کردم به خاطر اطرافیانم است که لایق زجر کشیدن شدم. اگر این طوری باشد ترجیح می دهم تنها باشم. جالب نیست؟!!!
فکر می کنم چند وقت دیگر که رابطه ام با تمام اطرافیانم را خاتمه بدهم، فقط من بمانم و یار جدانشدنی ( آقا محسن ) و شما. خیلی خوب است که شما، دوستان مجازیم را دارم. چند وقت دیگر نتایج این آزمایش را خواهم نوشت. آزمایش با دیگران بودن راستش پایان خوشی نداشت :))
در زندگی هیچ وقت روی بودن کسی حسابهای زندگیتان را نچینید
این جوری وقتی مجبور شدید دیگر پیشش نباشید کمتر ضربه می خورید!










آذر 16م, 1387 در 9:19 ب.ظ
جمله ی آخر کاملا درسته ، اما در عمل جواب نمیده
[پاسخ به این نظر ]