بایگانی | ادب و هنر خوراک این قسمت

آیا شما دوست داشتید از نزدیک این منظره را ببینید؟

11, 10, 1387

5 دیدگاه

این آسمان زیبا را ببینید؟ من همیشه شیفته طلوع و غروب خورشیدم. اصلا مجذوب آن هستم. آن هم وقتی که عکاسی چنین تحسین برانگیز این غروب فوق العاده را در دل دل خود جای داده است. اما سوال این است؟ آیا شما دوست نداشتید زیر این آسمان حیرت‌انگیز زندگی کنید؟

اما بگذارید چیزی را در گوشتان بگویم!! اول کمی مقدمه چینی کنم. طولانی البته :)

*

طبیعی است. وقتی شما خودتان آدم خوش سلیقه‌ای نیستید سعی می‌کنید با دیدن هنر دیگران خود را از درک لحظه‌ها بهره مند سازید. مثلا به لحظه‌ای که یک عکاس با تمام قلب و روحش بر آن دکمه سرنوشت‌ ساز کلیک می‌کند را در ذهن خود تصویر می‌کنید. و پیش خود می‌گویید ای‌ کاش آن انگشتان که زمان را در شگفت‌انگیزترین حالت ممکن متوقف می‌کنند انگشتان من بود!

آقای فتحی هم خوب آدم خوش سلیقه‌ای نیست. چه کارش می‌شود کرد؟ حداقل می‌تواند عکسهایی را که دلش می‌خواست خود عکاس آن بود را اینجا بیاورد تا شما هم ببینید.

و دعا کنید که یک روز. یک روز از این روز‌ها … خودش تنبلی را به کناری بگذارد و به دامان دشت و دریا بزند و خود به ثبت لحظه‌ها بپردازد. مسلما آن روز شما هم دیگر مجبور نیستید ایشان را در این وبلاگ تحمل کنید.

اولین سری از این عکسها در آغاز سال نو میلادی تقدیم شما می‌گردد از این آسمان زیبا.

که مسلما نمی‌توانم جز تحسین برانگیز نام دیگری نمی‌توانم بر کار عکاس آن آقای دیوید سیلورمن بگذارم وقتی‌که چنین آسمان آرامی را از فراز غزه پرآشوب به تصویر کشیده است.

بله! آسمان غزه در 29 دسامبر 2008 اینگونه آرام و زیبا بود. هر چند که شاید دیگر نخواهید در زیر آن به دنبال آرامش آن باشید! شاید هم متوجه شدید سیاهی‌ها به خاطر غروب خورشید نیست. به خاطر دود جنگنده هاست که آسمان را مجروح می‌سازند!

سال نو مبارک :)

{ بخش جدید عکسهای تحسین برانگیز در این وبلاگ }

ادامه ...

سریال حضرت یوسف. فرصتی که باز هم از دست رفت

23, 9, 1387

54 دیدگاه

یوسف سریال خوبی بود. یعنی سریال خوبی می شد که باشد. سرمایه گذار خوبی داشت که مشکلات بودجه را نداشت. در ثانی مشکلی برای استفاده از بازیگران مطرح نداشت و در ضمن آقای سلحشوری داشت که بسیار با مسئولان فرهنگی نزدیک بود و رسما هر کاری می خواست در این سریال می توانست بکند. آرایش سنگین بانو نفرتی‌تی شاهد خوبی بر این مدعاست.

اما یک دقیقه صبر کنید! این داستان برای چه در قرآن آمد؟ برای چه اصلا این همه بودجه برای آن خرج شد که سریال شود؟ بودجه میلیاردی برای یک اثر فرهنگی آن هم در ایران؟

سریال حضرت یوسف قرار بود مثلا به رواج پاکدامنی در بین جوانان کمک کند. جوان ایرانی به جای اسپایدرمن و بتمن یک الگوی قرآنی برای خود داشته باشد!!! حالا نتیجه چه شد؟‌ به نظرتان این محقق شد؟ شدیدا می گویم نه!

شخصیت اول سریال یعنی یوزارسیف چنان مقدس نشان داده می شود که جوان ایرانی اصلا نمی تواند فکر کند می تواند به او برسد. چقدر بهتر بود که وقتی یوسف زنان زیباروی مصری را می بیند ته دلش یک خورده غنج برود ( چیزی که برای یک جوان عادی طبیعی است ) و سپس به یاد خدا بیافتد و نجات پیدا کند. این جوری جوان می‌بیند که چطور قرار است بر این نفس پیروز شود!

http://www.aftabnews.ir/images/docs/n00077083-r-b-002.jpg

مثلا من ِ نوعی وقتی قرار است در مقابل زیباترین زنان عصر خودم باشم نمی توانم آنقدر بی تفاوت باشم. یک خورده وسوسه می شوم و بعد یا به گناه می افتم یا کلا یاد خدا مانع از گناه می شود. همین می شود که وقتی برادر کوچک یکی از دوستان مجلس زنان مصری را می بیند می گوید

این حضرت یوسف مشکل داشته که هیچ حسی نداشته. آدم سالم که بدون حس نمیشه …

در حقیقت نسل امروز دو دیگاه با دیدن این سریال پیدا می کند.

یک ) حضرت یوسف مشکل داشته

دو ) حضرت یوسف آنقدر مقدس است که تلاش برای رسیدن به او بیهوده است. نگویید پیامبر است چون یک جوان که قرار است الگو بگیرد نمی تواند بگوید این پیامبر است. وقتی ببیند نمی تواند به یوسف برسد از او الگو نمی گیرد. حال اسمش هر چه که باشد!

یوزارسیف از جنس ما نیست. خیلی بالاتر از ماست. خودمان را نمی توانیم بگذاریم جایش. نمی توانیم یک زندان را عاشق خودمان کنیم. نمی توانیم این همه بی تفاوت باشیم. شاید بتوانیم حس کنیم و کنترل کنیم اما نمی توانیم کلا اصلا حس نکنیم! این غریزه ست.

جالب است چنان سریال سعی می کند یوزارسیف را بالا ببرد که انگار حالا که او آنقدر بالاست شیفته شدن زلیخا عادی بوده و چاره ای جز شیفتگی برای او نمی‌ماند! وقتی این همه زن ده‌ها باره خودشان را برای یوزارسیف تکه پاره می کنند زلیخا چه کار کند؟ این هم از سمبل خانمها که انگار جور شد :))

فکر نمی کنم حداقل تا 10 سال دیگر چنین بودجه ای به سوژه حضرت یوسف اختصاص پیدا کند که بتواند یک الگو از جنس خودمان برای ما درست کند. خوش به حال کسانی که به نان و نوایی رسیدند. اما باز حیف که این سوژه هم از دست رفت. من که نمی‌توانم از یک قدیس الگو بگیرم.

نظر شما چیست؟‌

ادامه ...

یک وال ئی خوشمزه!

20, 9, 1387

10 دیدگاه

غذایی تهیه شده به شکل WALL-E

آقای فتحی علاوه بر اینکه علاقه خود را برای بردن جایزه اسکار امسال توسط انیمیشن Wall-E اعلام می دارد به عرض می رساند که بعد از دیدن این غذای خوشمزه، که برای عاشقان دنیای معصومانه Wall-E مسلما هوس انگیز است، افکاری بس شیطانی در سر می پروراند. منتظر باشید!

+ رستورانی با غذاهای بسیار عجیب

ادامه ...

در سوگ یک طاهره صفارزاده

7, 8, 1387

4 دیدگاه

طاهره صفارزاده

نمی دانم به این افتخار کنم که قرآنی که به انگلیسی و فارسی ترجمه کردی حتی باعث شده رئیس جمهور برزیل ازت تعریف کند، یا افتخار کنم به احساس قشنگی که بعد از خواندن شعر «عاشقانه»ات به من دست داد – هر چند انگار نمی توانستم این همه ذوقت را درست و درمان درک کنم – که گفتی

چه می‌شود کرد
رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد
رنگ قالی به هیچ‌کدام
امروز تولد دوک الینگتون بود
در کاخ سفید هم رادیو می‌گفت جشنی برپاست
شُکر که که کلاه‌سفیدها دوک را نخوردند
شُکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
شُکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست
شُکر که فصل پاییزه این فصل
دوره‌گرد می‌خواند انار نوبر پاییزهء انار
من هم می‌خواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل هم‌اند
چه فرق می‌کند
آدم صبح مِی بزند یا شب

اما می خواستم ازت بخواهم برایم خبر بگیری از خدای قرآنت که چند نفر باید عین تو از پیشمون بروند تا ما یک خورده از مرده پرستی دست برداریم و قبل از مردن این 4 تا آدم درست و حسابی که برایمون مانده …

این قصه انگار ادامه دارد. بی خیال طاهره یک گیلاس هم برای من بریز تا یادم برود که توی این ملک همه مثل هم‌اند. نوش!!

ادامه ...

زندگی نامه سهراب سپهری به مناسبت تولد عارف آب

15, 7, 1387

19 دیدگاه

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341

محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…


سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد
در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …

سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :
آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد

خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….

مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.
در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…

سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.
در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…

آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت…


سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در 26 صفحه منتشر شد.
دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.

http://www.streem.us/assets/picture229400.jpg

سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…


شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر “مرگ رنگ” منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش

سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …

اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.

در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.

در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند.
در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.


تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم

فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت در پاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.
منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.

http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/IMMORTALITY/052210053152.JPG
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد

http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/IMMORTALITY/050310104551.JPG

و سهراب …. ماندگار شد ….

+ دریافتی شخصی از سایت رسمی سهراب سپهری

«8 کتاب» سهراب را از اینجا دانلود کنید
13والپیپر زیبا از سهراب در اینجاست. از دست ندهیدشان

ادامه ...

تصاویری خیره‌کننده از ماه؛ هدیه‌ای به مناسبت عید فطر

9, 7, 1387

26 دیدگاه

زنگ‌های تبریک دوستان و آشنایان دلیلی ندارد جز این‌که فردا روز عید سعید فطر است و بالاخره بساطی است برای شادی در این روزها. هر چقدر هم که افسرده باشید هم نمی‌توانید در این روز عزیز در شادی دیگر دوستان شریک نشوید و شما هم به شادی نپردازید.
زمانی که با دیدن ماه این چنین شادی بر قلب‌ها افکنده می‌شود چه اشکالی دارد مجموعه عکس زیر را که تصاویری خارق‌العاده از ظرافت‌های دنیای عکاسی است در بازی با ماه، تقدیم شما نکنیم :)


یک تابلو، ماه!


پله‌پله تا نور


بادکنک




نوربال!


در مشتمان بگیریمش


اسیر دست کابوی تنها


لمس


در آغوش نور


دور کمر ( تقدیم به همه بچه‌های پوشاکی! )


خرس وسط ( شما به این بازی چه ‌می‌گفتید؟ )


اسباب بازی معصومیت

*
عید مبارک

ادامه ...

محبوبترین عکس یک عکاس،‌ وقتی که وبلاگستان هنر می‌آفریند!

5, 7, 1387

39 دیدگاه

فتحی: داستان، داستان یک نگاه است. نمی‌شود گفت نیست چون هست آن نگاه زیبایی که اگر ثبت شود خاطره‌ای می‌شود فراموش ناشدنی. لحظه‌ای می‌شود جاودان عین خودت ابدیت. تولدی می‌شود به بزرگی یک هستی.

دوست عزیزمان، منیره که دستی بر آتش عکاسی هم دارد با سختی زیادی موفق شده است از بچه‌های عکاس وبلاگستان سراغ بهترین عکسشان را، از نگاه خالق شاهکار بگیرد و آنها را در یک پنجره برای شما هدیه کند.

به جهت این که ایده فوق‌العاده بود نتوانستم مقاومت کنم و  سعادت را به این وبلاگ آوردم ( رایزنی‌های بسیار در این زمینه بی‌تاثیر نبود! ) و این بار هم این عکسها را از طریق این وبلاگ تقدیم شما می‌کنیم تا ثابت کنیم که هنوز در وبلاگستان این محبت و هنر است که رهگذر زلالی چشمان ماست.

منیره: نمیدونم چه قدر به عکاسی علاقه دارین و تا به حال چه قدر عکاسی کردین و از چه دوربینی استفاده میکنین. ولی اگر کمی حرفه ای تر بخواین عکاسی کنین کم کم میفهمین بعضی موارد هست که در بعضی عکس ها بیشتر به چشم میاد و اونا رو محبوب تر میکنن.

گاهی عکس سوژه محشری داره

گاهی با دیدنش خاطره قشنگی رو زنده میکنه

گاهی زحمت بیشتری برای نقش بستن آن کشیدین

گاهی  از کادر بندیش خوشتون میاد

گاهی معنا و مفهوم والایی داره

گاهی عکسی متفاوت با اون چیزیه که باید باشه

گاهی ….

و هزاران دلیل که باعث میشه عکس برای خود عکاس محبوب باشه ولی شاید سایرین نظری به غیر از این داشته باشند. برام جالب بود که بدونم هر عکاسی خودش چه طوری از عکاسی خودش لذت میبره. این بود که  از تعدادی از دوستان پرسیدم که به نظر خودشون بهترین عکسی که تا به حال گرفتن کدومه؟

اینکه یه عکاس بخواد یک عکس (و فقط یک عکس) بین تمامی عکس هایی که گرفته رو به عنوان محبوب ترین عکس انتخاب کنه کار خیلی سخته. به قول بامدادی «مثل این‌که به یه مادر بگی بهترین بچه‌ات رو انتخاب کن» کلی کلنجار رفتم  تا خیلی ها قبول کردند فقط یه عکس برام بفرستند، مگرنه تعداد عکس ها خیلی بیشتر از اینا بود.

چون برای قرار دادن عکس ها ترتیبی به ذهنم نرسید، به ترتیب اسامی عکس ها گذاشتم.

توجه: روی عکس ها کلیک کنین تا به لینک اصلی عکس در فتو بلاگ عکاس برسید.

محمد آجر پاره :

بامدادی :

زهرا درگاهی :

فضانورد :

حامد ملک :

آرش کمانگیر :

مهرداد رجبی :

میلاد احرام پوش :

محمد علی طائبی :

محسن حسینیان :

نیما اکبر پور :

زهرا :

رضا رنجبران :

صادق نقاش زاده :

سودابه کریمی :

تنهاترین :

توجه مهم: تمام حقوق برای جمع‌آوری کننده محفوظ است و این وبلاگ هیچ‌گونه حقی نسبت به این نوشتار ندارد. برای در اختیار گرفتن هرگونه حقوقی به ایشان مراجعه فرمائید.

ادامه ...

10 عکس خیره کننده از بازی باران و نور

18, 6, 1387

53 دیدگاه

دوستان کمی می دانند که چه عکسهایی مرا تحت تاثیر خود قرار می دهد و هنوز هم کسی نبوده که بتواند مقدار علاقه مرا به آن عکسها حدس بزند. عکسهایی که در آنها باران و به صورت دقیقتر «قطره معلق در فضا از دید نزدیک» باشد چنان مرا مجذوب خود می سازد که گویی هر لحظه دوست دارم در آن صحنه بودم و می توانستم آن قطرات را در هوا معلق ببینم

همین است که وقتی مجله اسمشینگ نمونه هایی از این عکسها را منتشر می کند، هر چند دقیقا همان چیزی نیست که من می خواستم، نمی توانم از باز انتشار آنها چشم پوشی کنم. مخصوصا که بسیاری از عکسها به خاطر استفاده از سرویس فلیکر برای کاربران داخل ایران در دسترس نباشد.

عنوان هایی که در زیر عکس ها می بینید اولین عنوانی است که در زمان دیدن هر عکس به ذهنم رسید. شما چه عنوانهایی را توصیه می کنید؟

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/rahe-man.jpg?w=500&h=333
راه من

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/chatr.jpg?w=493&h=496
چتر

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/ab-bar-ab.jpg?w=500&h=374
آب بر آب

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/nori-bar-ab.jpg?w=496&h=342
نوری بر آب

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/zamin-o-zamane-zarin.jpg?w=500&h=375
زمین و زمان زرین

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/langargahe-masomiat.jpg?w=500&h=333
لنگرگاه معصومیت

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/piade-ro.jpg?w=500&h=337
پیاده رو

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/darvaze-ee-be-behesht.jpg?w=500&h=461
دروازه ای به بهشت

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/eshgh-bazie-yek-akkass.jpg?w=500&h=375
عشق بازی های یک عکاس

http://1fathi.files.wordpress.com/2008/09/asemane-ghermeze-man.jpg?w=500&h=375
و این آخری را که باعث نوشتن این نوشتار شد
«آسمان قرمز من» نام نهادم
به یاد آن بامدادهایی که هر روز زمانی از خانه بیرون می رفتم که آسمان این گونه قرمز بود
و من که نوجوانی بیش نبودم مدتها بر این سرخی خیره می شدم
و شما چه دانید که چه شکوهی داشت

طبیعتا شما با کمی فکر نام های بهتری از این تیترهای «آنی به ذهن رسیده» می یابید. عنوان کنید :)

+ 10 عکس از بهترین عکسهای مسابقه عکاسی سونی
+ عکسهای تیتارنکو از شهر اشباح

+ عکسهایی که بعد از مرگ گرفته شد

ادامه ...

ماشینی حیرت انگیزی که با دوربین پوشیده شد!

17, 6, 1387

10 دیدگاه

هرود بلنک یک رویای خیلی خیلی ساده داشت! رویای او این بود که یک ون را تمام با دوربین بپوشاند و در خیابانها رانندگی کند و این دوربین ها بی وقفه از مردمی که از عکس گرفتن ها خبر نداشتند عکس بگیرد. طبیعی است مردم با دیدن چنین ماشینی حیرت می کردند. آنجا بود که عکسها که بدون هماهنگی گرفته می شد به منتها درجه طبیعی بودن می رسیدند و خارق العاده می شدند!

http://www.cameravan.com/allabout/postcard.jpg

صبح روز بعد رویا در مسیر حقیقی شدن قرار گرفت. رویای ماشینی پوشیده از دوربین

با کمک دن لوهاس و چند دوست دیگر هرود دو سال بعد را روی طراحی و ساختن ون صرف کرد. بعد از آزمایش و خطاهای بسیار در سال 1995 ون برای حرکت آماده شد و در آپریل آن سال سفر شگفت آور هرود به دور آمریکا آغاز شد.

او سفر خود را با ترک کردن برکلی کالیفرنیا آغاز کرد و بعد از توقف در هیوستون و نیواورلئان سفر را در نیویورک پایان داد. او 6 ماه در نیویورک پروژه عکاسی خلاقانه خود را ادامه داد. چیزی که توانست او را به شهرتی اعجاب انگیز برساند.

http://www.cameravan.com/allabout/Dash.jpg

هرود در داخل این ماشین یک دکمه، در کنار سیستم مدیریت پیچیده دوربین ها تعبیه کرده است که ناگهان با زدن آن صدای Say “CHEESE!” ( بگویید چیــــز! ) عابران را برای عکاسی آماده می کند!!

http://www.cameravan.com/allabout/Img0058.jpg

از قسمت های جالب این خودرو سمت مسافر آن است. در این سمت یک مجموعه بسیار شگفت انگیز از دوربین های آنتیک و بسیار جالب را می بینیم.

http://www.cameravan.com/cameravanroof.jpg

اگر هم از بالا به این ون نگاه کنیم می بینیم که هرود کلمه Smile را بوسیله دوربین های کداک در بالای ماشین نوشته است. نکته جالب ماجرا اینجاست که وقتی هرود این قسمت را به مادرش نشان داد، مادرش که شوکه شده بود تنها توانست لبخندی بزند و بگوید … تو یک آشغالی!

+ تلفنی که با آن رانندگی می کنند!

ادامه ...
به یک فتحی امتیاز دهید ممنون از حمایت شما