بایگانی | ادب و هنر خوراک این قسمت

هدیه ای به مناسبت روز تولد وبلاگستان فارسی، دست نوشته های وبلاگنویسان محبوب با چشم بسته!!

16, 6, 1387

66 دیدگاه

امروز 16 شهریور شاید از نظر تاریخی مهمترین روز تاریخ وبلاگستان فارسی باشد. در 16 شهریور سال 1380، سلمان جریری عزیز در وبلاگی همنام خودش، سلمان، اولین پست وبلاگش را نوشت تا به عنوان اولین پست وبلاگستان فارسی با عنوان « weblog (وب نوشت) اصلا یعنی چی؟ » سرآغازی باشد بر دنیایی که امروز همه ما در آن با لذت گام بر می داریم.

به مناسبت سالروز این اتفاق شیرین که رسانه ای آزاد، شخصی و صمیمی را برای اولین بار به کاربران فارسی زبان معرفی کرد تعدادی از مشهورترین و محبوبترین وبلاگنویسان فارسی لطف کردند و در یک طرح فوق العاده جالب شرکت کردند.

طرح به صورت ساده به این صورت است:

وبلاگنویسان یک نوشتار، با هر حجمی اما با دست خط خودشان می نویسند تا در اینجا برای شما به نمایش گذاشته شود. قضیه اما یک هدف دارد

می خواهیم ببینیم که خوانندگان بدونند وبلاگنویسهای محبوبشان اگر بخواهند با چشم بسته بنویسند چه جوری می نویسند!

دیدن خط وبلاگنویسان بزرگ وبلاگستان فارسی یک طرف، خواستن این خواسته که با چشم بسته بنویسند یک طرف!

هر چند این کار سخت تر از تصورم بود اما مجموعه پیش رو ارزشش را داشت تا در جشن وبلاگستان فارسی برگی دیر از تاریخ وبلاگستان رقم بخورد. در ضمن یک مهمان ویژه هم داریم که با هم می بینیمش ;)

قضاوت بین دست خط ها و بسته بودن چشم ها با خود شما. نظرات و کامنت های شما نشان می دهد که کدام خوش خط تر و کدامیک یواشکی از آن وسطها می دیده است ;)

توجه: برای دیدن عکسها حتما بر روی آنها کلیک کنید تا بزرگ شوند. از این کار هدف دیگری هم دارم که سنجیدن استقبال شماست!

اگر بخواهیم شروع کنیم مسلما باید اولین دست خط برای کسی باشد که امروز جشن تولد وبلاگ اوست. سلمان جریری، اولین وبلاگنویس فارسی، دوست عزیزی که هم صحبتی با او واقعا برایم عجیب لذت بخش است، چنان خوش خط! نوشته است که جای هر گونه شکی را از ما می گیرد که چشمانش بسته بوده است :)

دست نوشته سلمان جریری

برای این که بعدا نگویید فتحی شما بدی دست خطش را پنهان کرده است، این هم دست خط این حقیر.  البته من سعی کردم یک خورده ساده تر هم بنویسم که خیلی خراب نشود! آنجا که با دست خط خیلی قشنگم :(( نوشتم:

وبلاگستان فارسی این روزها چنان صمیمی شده است، که می توان با تایپ چند کلمه مهربانی کرد و با نوشتن یک دست نوشته حتی با چشمان بسته، با هم بودن را اثبات کرد.

اگر به خاطر خط بد مرا استهزا کنید رسما کلاهمان در کلاه هم فرو می رود. والله

دست خط چشم بسته خودم ( یک فتحی )  :(

اما اگر نگویم هم می توانید از «هاها … » گفتن های متن زیر می توانید بفهمید دست خط زیر نوشته – با چشمان بسته – آزادمرد عرصه کیبورد، جادی عزیز است. این بار هم صمیمت در نوشته جادی به وضوح قابل مشاهده است.

دست نوشته جادی

اما رسما در زمینه خط شک برانگیزترین دست خط برای گلابتون عزیز نویسنده وبلاگ فالشیست است که مسلما شما را هم به شک انداخته است که شاید با چشم باز نوشته است. البته اگر دست خط واقعا فوق العاده گلابتون را با چشمان باز دیده بودید می فهمیدید که این دست خط هر چقدر که زیبا باشد در مقابل دست خط اصلی او واقعا هیچ است. فکر کنم گلابتون عزیز بعدا شدیدا از فرستادن دست خط پشیمان شد :)

دست نوشته های گلابتون فالشیست

اما محبوبترین وبلاگ ایران، توسط دکتر مجیدی عزیز نوشته می شود که هر روز با همین دست خط بیمارانشان را ویزیت می کنند و یک لقمه نان و بوقلمون حلال، کسب روزی می کنند. دست خط ایشان هم دکتری است، و هم با چشمان بسته. خودتان حساب کنید این دست خط تا به حال دیده نشده چگونه می تواند باشد!

دست نوشته دکتر مجیدی

اما در این مجموعه یک دکتر نداریم. دکتر شیرین احمدنیا، بانویی که شاگردانشان در دانشگاه سعادت خواندن وبلاگشان را هم دارند شاید صمیمی ترین و خودمانی ترین استاد دانشگاهی هستند که به عمرم دیده ام. استاد دانشگاهی که بر خلاف استادان دیگر در وبلاگستان برو و بیایی دارند!

دست نوشته دکتر احمدنیا

قرار است به زودی آرش کمانگیر هم به جرگه دکترهای وبلاگستان بپیوندند، اما تا آن روز فعلا سرمان را با پروژه های آماری جالبش در وبلاگستان گرم کرده است و با دست خطش که ازآن سوی آبها می گوید:

دست نوشته کمانگیر

بس است دیگر. جمع دکترهایمان زیاد شد :) برویم سراغ مدیر عزیزی که وبلاگش توانست عنوان وبلاگ زبان فارسی در سال 2007 را از آن خود کند و انگار این وبلاگستان بدجوری به چنگش آورده است. کیوان عزیز نویسنده وبلاگ 35 درجه می گوید:

دست نوشته کیوان نویسنده سی و پنج درجه

اما دو نفر هم داریم که چنان در بحر این با چشمان بسته نوشتن فرو رفته بودند که یادشان رفت در نوشته هاشان به شما تبریک بگویند ( که خارج از نوشتاری من وظیفه تبریک گفتنشان را بر عهده گرفتم )

اولی ژورنالیستی است که بیشتر از آن نام او را در مجلاتی چون چلچراغ دیده باشیم او را از وبلاگ ساده اما صمیمی اش می شناسیم. نیما اکبرپور عزیز

دست نوشته نیما اکبرپور

و دومی وبلاگنویسی است که در اوج درگیری های این روزهایش لطف کرده است و یک دروغ شیرین تحویل ما داده است. بامداد وبلاگستان

دست نوشته بامدادی

اما ما که دیدیم این جوری نمی شود و احتمالا خانواده ها خرده می گیرند، دست یک زوج بسیار دوست داشتنی را گرفتیم و آنها را هم مجبور کردیم که قبول زحمت کنند و خانوادگی یک نوشتار بنویسند. این بود که حدیثه و صادق، زوج مهربان وبلاگستان که وبلاگهای چشم غمگین و بلاگنوشت را می نویسند برایمان نوشتند:

دست نوشته عزیزان، صادق و حدیثه

و وبلاگنویسی که به خاطر همکاری مهربانانه اش در جشنواره نوروزی وبلاگستان، همیشه از او ممنون خواهم بود و شده است یار مشترک المنافع، بابک محمودی هم لطف کرده است و علاوه بر نوشته اش هنر نقاشی اش را به رخ ما کشیده:

دست نوشته بابک محمودی

و می رسیم به مهمان ویژه این وبلاگ. کسی که راستش سر سوزنی امید نداشتم که در این طرح شرکت کندو به همین خاطر ویژه می نامیم. راستش همیشه از تحسین کنندگان او بوده ام و خواهم بود چرا که چنان حس مسئولیت پذیری بالایی دارد که بسیار سر وقت و سریع، لطف کرد و نوشته خود را برایم ارسال کرد. کسی که رسما نمی توانم خوشحالیم را از داشتن دوست مهربانی چون او پنهان کنم. بانویی که در محبوبیتش شکی نیست، ویولت عزیز نویسنده من و ام اس

دست نوشته ویولت

راستش جمع کردن دست نوشته این 13 وبلاگنویس محبوب ( چهارده تا دست خط است اما من که محبوب نیستم :)) ) آن هم با این شرط سخت ( چشم بسته نوشتن ) هر چند کمی دشوار بود اما شاید کمترین کاری بود که می توانستم برای این روز بزرگ انجام دهم. فقط به این خاطر که …

فقط به این خاطر که شاید اگر خشک و خالی تبریک می گفتم نمی دانستید تا چه حد دوستتان دارم. 16 شهریور روز تولد وبلاگستان فارسی بر شما مبارک.

ادامه ...

معروفیت به خاطر محبوبترین بازی کامپیوتری تاریخ

17, 5, 1387

11 دیدگاه

دوران نوجوانی ما دوران زیبایی بود. دورانی که اسباب آلات بازی موسوم به آتاری نوع به نوع و رنگ به رنگ می آمدند و می رفتند و ما همیشه از این خوان چه لذتها که نمی بردیم. اما مسلما در این میان برای شخص من خاطره انگیزترین دوران بازیگری (!) دورانی بود که پدر یک دستگاه «میکرو» برایم خرید. و چه میکرو آن زمان چیز غریبی بود و ما چه لذتی می بردیم که مسلما خودتان هم یادتان است. بزرگ و کوچک هم که نمی شناخت :)

اما مسلما میکرو نامش برای همه ما عجین شد با ابربازی محبوب «قارچ خور» که البته سالها بود ( از سال 1985 ) برای نینتندو ارائه شده بود و تازه در میکرو به دست ما رسیده بود. این بازی که شاید با نام Super Mario Bros بشناسیدش آن سالها چه خوب با صدای دینگ دینگش قلب من و پسرعموی گرام را مال خود کرده بود.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/5/50/NES_Super_Mario_Bros.png/250px-NES_Super_Mario_Bros.pnghttp://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/1/13/Bowser_%28smb1%29.png/250px-Bowser_%28smb1%29.png

می گویم محبوب چرا که بر طبق آمار گینس این بازی با فروش 40 میلیون نسخه لقب پرفروشترین بازی کامپیوتری تاریخ را به خود اختصاص داده است. در مقام مقایسه پرفروش ترین بازی پلی استیشن 15 میلیون فروش داشته است. فکر می کنم همه شما یک بار این بازی را بازی کرده اید. با ماریو یا لوییجی پرنسس را از دست بوزر آزاد کرده اید و با او ازدواج کرده اید!

و همین محبوبیت کافی است که کیسی هم از کنار آن ناگهان به شهرتی عجیب برسد. کیسی به نظر من دو چیز را خیلی خیلی دوست دارد. بافتن و دوست پسرش :)

نشان عشقش به بافتن!

کیسی برای بافتن یک شال که عشقش را به دوستش نشان دهد تصمیم گرفت یک شال گردن ببافد. نقشه می خواهید؟ چه نقشه و طرحی بهتر از مرحله اول قارچ خور! شال گردن با دقتی بالا از مرحله اول این بازی بافته شد و خبرش در وبلاگ کیسی اعلام شد.

http://blog.craftzine.com/marioscarf.jpg

این هم نشان عشقش به دوستش :)

و یک درجه شانس هم کافی بود.

وبلاگ کرافت زین این خبر را کار می کند و بعد از آن سیل وبلاگهای محبوب است که این خبر را پوشش می دهند. در غرب هم که می دانید وبلاگها چه نفوذی دارند؟ هم اکنون نام کیسی به خاطر بافتن شال گردنی با ایده ای نو در اکثر وبلاگهای بزرگ گیکی جهان طنین انداز شده است.

ایده ای که همه ما را به دنیای خوش گذشته برد. نوجوانی ما را ببین به چه چیزهایی دل خوش بودیم :)
شما خاطره ای دارید از آن روزها؟

پیشنهاد می کنم اگر اهل بازی هستید و احیانا ادعایتان هم می شود مطلب «ماز، هوش خود را آزمایش کنید» را از دست ندهید :)

ادامه ...

نگاهی به وبسایت زنده یاد حسین پناهی به بهانه سالروز مرگ او

15, 5, 1387

26 دیدگاه

صدای پای تو که می روی

و صدای پای مرگ که می آید…

دیگر چیزی را نمی شنوم…
{ از اشعار مرحوم حسین پناهی }

این که چرا از حسین پناهی خدا بیامرز خوشم می آمد را خودم هم نمی دانم اما یک چیزهایی داشت که کم کم می گذارمشان کنار هم به چیزهای خوبی می رسم. چیزهایی که یاد حسین را همیشه برای من زنده نگاه می دارد.
حسین پناهی قیافه کودکانه و ظاهر شکننده ای داشت. در قیافه اش نمی شد کهولت یا جا افتادگی را حس کرد. کم سن نبود در لحظه مرگ، 48 سال داشت اما قیافه اش انگار معصومیت را به رخ آدم می کشید. در پس این معصومیت چیزی بود که همه اسمش را دانش بالا می دانستند. از این آدمهای «پر بی ادعا» توی جامعه ما زیاد نیست. این آدمها را دوست دارم.

http://www.hoseinpanahi.com/panahi_photos/gallery_2/pages/hossein%20panahi%20(4).jpg

حسین روحانی بود یعنی درسش را خوانده بود. از آنها هم بود که کل ایل و طایفه شان حرفه ای این کار بودند. سالها دوستش داشتم و در اواخر عمرش فهمیدم. یک داستانی که من خیلی از آن لذت بردم این بود که حسین به زنی که موشی در داخل روغن افتاده بوده می گوید که روغن نجس نیست چرا که آن روغن خرجی چند ماه خانواده زن را مهیا می کرده است. از روحانی هایی که در دین انعطاف به خرج می دهند چون دین برای راحتی بندگانش است خوشم می آید

خانمی است آشوری که به علت چهره زیبا ، ایشان و خواهرشان زیاد به عنوان نابازیگر در تلوزیون مورد استفاده قرار گرفته اند. در این کار روزگار قریب من را به عنوان دوستشان به سر صحنه لوکیشن بردند. با توجه با دوستی با چند بازیگر بسیار مشهور ایران، حدس می زدم که «حسین آقا» هم مانند آن دوستانم خودشان را برای دیگران ( اینجا من ) بگیرند. و چه این بازیگر آن روز گرم و صمیمی برخورد کرد در حالی که هواداران ( سیاهی لشکرها و نابازیگران ) دورش بسیار بودند

آن روز آخرین روزی بود که خبری شنیدم یا در تلوزیون دیدم یا … . حسین پناهی رفته بود

به مناسبت روز فوت این بازیگر بزرگ جعبه جادو بهانه ای دست داد تا به معرفی سایت مرحوم حسین پناهی بپردازیم

http://www.hoseinpanahi.com/panahi_photos/gallery_2/pages/Hosseinpanahi01.jpg

در بخش معرفی می توانید زندگی مختصری از آن مرحوم بخوانیم. زیاد کامل نیست اما بد هم نیست. قضیه موش را آنجا هم گفته است. راست و دروغش را گردن اینها می اندازم چون من هم به واسطه نوشته اینجا جرئت پیدا کردم این قضیه را تعریف کنم وگرنه خودم زیاد مطمئن نبودم.

در صفحه ای که برای یادداشت های دیگران از حسین پناهی می بینیم با وجود نام های بزرگ اما از نظر تعداد کم است. انگار بازیگران ما از ما کم حواستر یا بی معرفت ترند!

در این صفحه هم شما می توانید نوشته ای چند خطی برای یادبود روحش برای حسین پناهی بنویسید. این جوری شاید راه بدی نباشد برای این که ثابت کنیم فراموش نمی کنیم حسین پناهی را. اما … متاسفانه این بخش از کار افتاده است!! حداقل برای من کار نکرد.

نوشته زیر را دوست داشتم همین الان حسین آقای پناهی بخواند


“چیزی نمی شه گفت جز این که کسی دست مرگ دورش را فرا می گیرد لزوما فراموش نمی شه. شاید هم میشه. آخر ما به اندازه حسین با معرفت نیستیم”

اگر شما نوشته ای دارید می توانید اینجا توی بخش کامنتها بنویسید تا پیگیری کنم اگر سایت اصلی درست شد با اسم و آدرس ایمیل شما برایشان بفرستم. البته اگر امین باشم! ( اگر نمی خواهید کامنت تان اینجا منتشر بشود در کامنت ها بفرمائید که تائید نکنم. شخصا اگر نویسنده وبلاگ بودم دوست داشتم نوشته ام منتشر نشود! )

مرحوم حسین پناهی یک گروه در یاهو هم دارد. برای رفتن به این گروه اینجا را کلیک کنید و به یکی از 482 عضو این گروه بپیوندید. اگر نمی دانید چگونه در گروه عضو می شوند اینجا را کلیک کنید تا راهنمای کامل موجود در این باره را ببینید.

اینجا می توانید اشعار آن مرحوم، اینجا می توانید کتابهای آن مرحوم و اینجا می توانید اخبار مربوط به آن مرحوم را ببینید. آخرینش برای سال 1385 است. یعنی بعد از آن هیچ خبری نبوده است؟!!

اینجا هم می توانید فیلموگرافی آن مرحوم را ببینید. به نظر مجموعه کاملی می آید مخصوصا که روزگار قریب هم در بخش سریالها هست. کارنامه هنری درخشان، چیزی است که مرحوم پناهی با دیدن این صفحه به رخ ما می کشد!

کم نظیرترین قسمت سایت هم قسمت گالری عکسهاست که به من نظر من از تمام قسمتهای سایت مهمتر است چون من مرجعی به این خوبی ندیدم.

روز شمار زندگی اش هم تا بعد از مرگش ادامه دارد که یک نگاه سرسری هم بکنید خالی از لطف نیست. هر چند من نمی دانم چرا از توصیف پیکر مرحوم در این بخش زیاد راضی نیستم!

اگر از غلطهای املایی زیاد سایت بگذریم یک درخواست هم داشتم. اگر از دستتان بر می آید یک دستی به سر و گوش ویکیپدیای حسین پناهی بکشید. مخصوصا که صفحه انگلیسی هم ندارد. این یک خواهش است.

در آخر اگر از سایت دیدن کردید یک فاتحه ای دعایی برای روح آن مرحوم یادتان نرود، آن مرحوم که می گفت:

برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ی چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! … تا نظر شما چه باشد؟

ادامه ...

یوسف اسلام، سردسته سوپراستارهای مسلمان

1, 5, 1387

15 دیدگاه

کت استیونس

به مناسبت روز تولد ( البته دیروز تولدش بود ) نمی خواهم داستان زندگی کت استیونس، هم اکنون یوسف اسلام، را برای شما تعریف کنم. زیاد درباره اینها صحبت شده است. این فقط نگاهی است بدون ترتیب زمانی به برشهایی از زندگی او.

احتمالا یوسف اسلام را خوب می شناسید. یوسف اسلام 21 جولای 1948 در لندن به دنیا آمد. البته او با اسم Steven Demetre Georgiou به دنیا آمد اما ما بیشتر او را با نام کت استیونس می شناسیم. اگر در بیوگرافی او نگاه کنیم همه کاری در زمینه موسیقی می بینیم به علاوه دو عنوان «بشر دوست» و «مشوق اسلام».

  • ایمان به اسلام

اما داستان مسلمان شدن ستاره ما خیلی خیلی کلیشه ای به نظر می رسد. دیگر عادت کردیم که می خواهیم هرکس مسلمان بشود بگوییم یک حادثه و ادامه ماجرا… :) البته شما هم حتما عین من داستان بازرگانی که از خدا می خواهد که از غرق شدن کشتی نجاتش بده و در عوض آن تاجر هم متدین بشود و نشدرا شنیدید. داستان کت استیونس اما نوع دیگری است.

در سال 1976 کت استیونس در مالیبو ( در کالیفرنیا ) در حال غرق شدن است. ناگهان یاد خدا می افتد. جمله “Oh God! If you save me I will work for you.” را می گوید و خدا هم نجاتش می دهد. این شاید برای ما یک قصه را تداعی کند اما برای کت استیونس داستان نوع دیگری رقم خورد. او چنان تحت تاثیر قرار گرفت که تصمیم گرفت به وعده اش با معبود خودش عمل کند – هر چند معبودش نیازی ندارد – و برای خدا تلاش کند.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/c/cc/Cat_stevens.jpg/220px-Cat_stevens.jpg

تجربه مرگ در چند قدمی روح کت را به یافتن حقیقت معنوی تشویق می کند. از بودائیسم شروع می کند و می رود که همه علوم ماورایی را یاد بگیرد و تا آموختن نجوم هم حتی پیش می رود اما اینجاست که دیوید از راه می رسد.

دیوید برادر کت کتابی کپی شده را به او می دهد و چه نشسته ای که شاید حقیقت را در این کتاب یافتی. کت قرآن اهدایی برادر را مانند برگ زر می گیرد و روی آن شروع به مطالعه می کند. البته او از بچگی همیشه بین ادیان مختلف این ور و آن ور می رفته و حتی در لحظه تولد با این که پدر ارتودوکس یونانی و مادر یک باپتیست بوده در مدرسه کاتولیک ها درس می خواند و با این مطالعات بیگانه نیست.

یوسف اسلام

در سال 1977 کت رسما به اسلام ایمان آورد و در سال 1978 نامش را به «یوسف اسلام» تغییر داد. او همیشه از نام جوزف ( یوسف در تلفظ لاتین ) خوشش می آمد وقتی داستان حضرت یوسف در قرآن خواند این نام را برای خودش برگزید. نامی که برخلاف تصویری که صدا و سیما ارائه می کند شروعی نبود بر مشهوریت کت. او یک سوپراستار بود.

  • آلبوهایم می فروشند پس هستم!

Matthew and Sonhttp://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/2/27/Cat_Stevens_Matthew_and_Son.jpg/200px-Cat_Stevens_Matthew_and_Son.jpg اولین آلبوم او در سال 1967 ارائه شد. او در آن زمان 19 سال بیشتر نداشت.

Tea for the Tillerman در سال 1970 ارائه شد و توانست جزو آلبوم های تریپل پلاتینیوم ( فروش بیش از سه ملیون ) قرار بگیرد. در سال 2003 مجله رولینگ استون لیستی به عنوان 500 اثر بزرگ تاریخ منتشر کرد که این آلبوم در رده 206 قرار گرفت! در 2006 کتابی با عنوان «1001 آلبوم که باید قبل از مرگ بشنوید» منتشر شد که این آلبوم را هم در آن کتاب بود.

Teaser and the Firecat در سال 1971 ارائه شد و توانست بیش از سه میلیون بار فروخته شود.

در سال 1972 آلبوم خیره کننده ی Catch Bull at Four ارائه شد. این آلبوم موفقترین آلبوم کت در ایالات متحده بود و موفق شد سه هفته پیاپی در صدر جدول فروش قرار بگیرد. این آلبوم توانست به رکورد نیم میلیون دلار در دو هفته دست بیابد که به خوبی نشاندهنده فوق العاده بودن این آلبوم است.

شاید شما تک آهنگ The First Cut Is the Deepest را نشنیده باشید. اگر شنیدید احتمالا نمی دانید این آهنگ را کت فقط به قیمت سی دلار فروخت و این در حالی است که این آهنگ آنقدر جذاب از کار در آمد که 4 خواننده از روی آن خواندند و در سال 2006 هم جایزه ASCAP را برای کت به ارمغان آورد.

کت می گوید:

The first cut is the deepest, Baby I know —

The first cut is the deepest

‘Cause when it comes to being lucky, she’s cursed

When it comes to lovin’ me, she’s worst

But when it comes to being loved, she’s first

That’s how I know.

  • سل هم شود سبب خیر، اگر خدا خواهد!

اما کوچولوی قصه ما که در 19 سالگی ستاره شد خیلی زود اسیر چنگال بیرحم سل قرار گرفت. این سل اما برای او آمد هم داشت. او به خوبی درک کرد که چه میزان اطلاعات او درباره خودش کم است و این شروعی بود برای این که او شروع به مطالعه کند. مطالعات او برای خودشناسی با نوشتن 40 آهنگ همزمان شد و مقدمه ای شد تا سالها بعد کت یوسف شود.

  • چشمانی شبیه به کت!

اما کت یک مشکل برای ستاره شدن در زندگی داشت. شما نمی توانید به دوستتان بگویید برو یک آلبوم استیون دیمیتری گئورگیف بخر، صفا کن! کت هم این را می دانست. از یک طرف می دانست که این یانکی ها چقدر حیوانات را دوست دارند. این شد که وقتی دوست دخترشان شیرینی زبانی می کند و می گوید چقدر چشمانت شبیه گربه است استیون خیلی زود دل و دین از دست می دهد و در سال 1966 یعنی زمانی که پسرکی 18 ساله است نام کت استیونس را برای خودش انتخاب می کند.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/f/f0/Name_Cat_stevens.JPG/150px-Name_Cat_stevens.JPG

و به حق این نام چقدر زود دهان به دهان می شد. جالب است بدانید من اولین باری که نام کت استیونس را شنیدم خیلی خوشم آمد و باعث شد پیگیر این قضیه بشوم. آن زمان یوسف ما هنوز به کنعان بازنگشته بود.

و این داستان ادامه دار و طولانی خواهد بود اگر بخواهیم تمام بخشهای کت استیونس و بخصوص زندگی بعد از اسلام آن را هم با هم مروری کنیم. در ثانی زندگی بعد از اسلام کت استیونس و پرداختن به شخصیت یوسف اسلام آن قدر در رسانه های داخلی مورد توجه قرار گرفته است ( و معلوم نیست چرا تولدش هیچ جا بازتاب نداشت! ) که هر چه بگوییم تکرار مکررات خواهد شد.

راستش چیزی که ما را به سمت کت استیونس یا یوسف اسلام جلب می کند بیش از همه تفکری است که پشت اسلام اوست. او اسلام را نه به صورت ارثی! بلکه روی یک شناخت انتخاب کرد. همانطوری که می بینید روی زندگی قبلی او و مخصوصا موفقیت های او زیاد تاکید شد تا یادمان باشد کت استیونس زمانی از دنیای موسیقی خداحافظی کرد و سالها هنرمندی نکرد که در اوج موفقیت بود.

کت استیونس نه به خاطر یوسف اسلام شدن بلکه به خاطر ایمانی است که به دینش دارد است برای ما عزیز است. و در آخر امیدوارم این بهانه ای بشود که کمی روی یوسف اسلام بررسی داشته باشم تا بتوانم از روشهای دین شناسی و خودشناسی او ایده بگیرم برای شناخت بهتر از دین خودم. انگار او موفق تر از من بوده است!

  • اطلاعات بیشتر از کت استیونس

IMdb -Yosuf MySpace ( cat ) MySpace ( Yusuf ) Small Kindness

غیر مرتبط: به نظر می رسد چند روز پیش روز تولد سایت P30Download.com بوده است. این سایت که هم اکنون عنوان قویترین بانک دانلود نرم افزار در ایران را یدک می کشد در 10 تیر جشن سه سالگی گرفته است و من در تبریکاتی که گفته بودم نام این سایت را از قلم انداخته بودم که امروز متوجه شدم. به مسئولین این سایت و سایتهای تابعه این روز را تبریک می گویم.

ادامه ...

«آینده پول» را ببینیم!

31, 3, 1387

9 دیدگاه

فرق کار آکادمیک درست «دیگران» و «ما» شاید در همین باشد که ما خیلی هنر کنیم به ایده خویش تنها کمی فکر می کنیم اما دیگران آنها را می کوشند عملی کنند. اولین قدم هم شاید به نمایش گذاشتن ایده ها باشد. این کار حداقل ایده به کسانی می دهد که در آینده قدرت اجرای آن را دارند. نمایشگاه «آینده پول» چنین هدفی دارد. اطلاعات بیشتر و عکسهای دیگری از این مجموعه را می توانید از سایت این ایده پردازان دانشجو ببینید اما هدف من بیان لذتی بود که از دیدن دو عکس از این مجموعه بردم.

 

جدید!

29 دلار در ماه

مدل جدید روحانی بودایی

نارنجی :)

 

این ایده که بعدا بتوان به همین راحتی و با پرداخت 29 دلار در ماه یک مبلغ مذهبی آن هم با تمام خصوصیات بارزش –مثلا لباس نارنجی برای یک راهب بودایی- در اختیار داشته باشید و احتمالا در آن ماهها دین جدیدی داشته باشید کمی انسان را به زیرزیرکی خندیدن به آینده خود ترغیب می کند!

 

خروج سریع

قمار کن روی چیزی ارزشمندتر از زندگی

 

همیشه بعد مرگ عزیزان این فکر به سر انسان –مخصوصا اگر کمی مسن هم باشد- می رسد که انگار او نیز کمی احساس تنهایی و رخوت می کند و بی هدف خانه را می پوید بلکه به چیزی بهتر برسد. نکته اینجاست که این گشتن همیشه نتیجه خوبی ندارد و انسان را به منتهای طغیان فکری یا پوچی افکار رسانده، تا جایی که انسان گاه فکر می کند مرگ چقدر شیرین و لذت بخش است. حالا راه ساده است. کمی پول خرج می کنیم و یک خروج راحت و بی دغدغه را تجربه می کنیم. اما فرای مسئله پول این به نوعی قمار است سر فرداها. یان دیگر شوخی نیست. به زودی همه چیز برایتان تمام می شود اما روشنی فرداها که از دست می رود چه؟ آنها ارزش ماندن ندارد؟ یا بمانیم برای چه؟ به دوش کشیدن جای خالی وجودشان؟

 

 

این ویدئو را هم ببینید

این دو عکس مرا به تعجب انداخت. اولی را به این دلیل که چقدر خوب می شد یک روحانی از مذهبمان ، حال هر چه که باشد ، یک ماه در اختیار ما بود تا تمام سوالاتمان را از او بپرسیم. دومی به این خاطر که چهره زن به شدت انسان را به شک می اندازد. شک برای اینکه شاید فرار زیباست!

 

اگر به مجموعه آثار هنری علاقه دارید توصیه می کنم «هنرهای شگفت انگیزی از جنس سایه و آشغال!» را از دست ندهید

مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید!

ادامه ...

عکسهای تیتارنکو از شهر اشباح

26, 3, 1387

40 دیدگاه

الکسی تیتارنکو عکاس نام آشنای روس در سال 1962 در سن پترزبورگ به دنیا آمد. او که هم اکنون در نیویورک زندگی می کند علاقه خاصی به عکاسی از شهرها دارد. مسلما یکی از این شهرها، شهر سن پترزبورگ شهر بسیار دیدنی زادگاه اوست با مردی به ظاهر سرد که دیدن شهرشان کم از دیدن ونیز و شهر ممنوعه ندارد.

اما گویی الکساندر می خواهد تصویری جدید ارائه کند. شهر سن پترزبورگ از دید او به شهری از اشباح می ماند که این تفکر در عکاسی اش رسوخ کرده است. عکسهای زیر از سایت او برگزیده شده است. با هم ببینیم. با کلیک بر روی هر کدام عکس را بزرگتر خواهیم دید.

خیلی خوشحال خواهم شد اگر نظر دوستان عزیزی چون منیره و بامدادی را درباره این عکسها بدانم. اگر شما هم دستی بر دوربین دارید خوشحالم می کنید اگر توضیحاتی تکمیلی اضافه کنید.

پیشنهاد می کنم اگر به هنرهای این چنین علاقه مندید «عکسهایی که بعد از مرگ گرفته شد» و «10 عکس از بهترین عکسهای سونی» را هم ببینید.

ادامه ...

هنرهای شگفت انگیزی از جنس سایه و آشغال!

18, 3, 1387

25 دیدگاه

حتما شما هم دیده اید هنرمندانی را که با تاباندن سایه عکسشان به یک دیوار به مسحور کردن بینندگان مشغولند. هنر زیبا و پیچیده ای که اساتید زیادی در جهان به آن مشغولند. اما نوع دیگری هم هست که شاید هیچ وقت فکرش را هم نکنید. انداختن سایه زباله ها بر دیوار!

تیم نوبل و سو وبستر متولد 1966 و 1967دو انگلیسی هستند که بر روی این هنر جالب کار می کنند. آنها از زباله استفاده می کنند و بر روی اینها به وسیله یک پرژکتور نور می تابانند تا سایه ها بر روی دیوار انداخته شود. جالب است بدانید این زباله ها از سطح خیابانهای لندن جمع آوری می شود.

موسسه معتبری چون ساعتچی به جمع آوری آثار آنان مشغول است. آنها تا به حال در جشنواره های زیادی شرکت کرده و همواره همه را مسحور خود کرده اند. جالب اینجاست که با دیدن زباله ها نمی توانم فهمید که به چه چیزی اشاره دارند و تنها هنگامی که با نورپردازی های خاص سایه را ایجاد کردند می توان پی به ماهیت سایه ها برد. از سال 2000 آنها کار خود را به صورت تجاری هم ارائه می دهند. آنها از دهه 80 تا به الان با هم کار می کنند و در این دو دهه به خوبی به ظرایف کار هم آشنا شده اند.

گروهی معتقدند که زن و مردی که در اکثر کارهای آنان به چشم می خورند طعنه ای به خوشان هستند. کسی چه می داند؟ شاید طنزی تلخ در این کارها وجود دارد. سایه یک انسان لزوما به یک انسان تعلق ندارد!

 

پیشنهاد می کنم اگر به هنرهای تصویری علاقه مند هستید «دهکده اعجاب برانگیز نقاشی ها» را هم ببینید.

تیم و سو در ویکیپدیا و گالری چارلز ساعتچی . منبع

مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید!

ادامه ...

لباس عروس ساخته شده از دستمال کاغذی!

20, 2, 1387

35 دیدگاه

ویکی هیر شاید فکرش را هم نمی کرد که بتواند برنده یک رقابت این چنینی بشود اما او توانست در مقابل 7طراح دیگر پیروز از میدان خارج بشود. حالا این رقابت چی بود؟

خانم پتاماری مک لیود مدیر جشنواره ازدواج Christchurch می گوید هر طراح اجازه دارد از دو بسته رول 4 تایی دوبل ( حدود 16 برابر رولهای معمولی ) از کاغذتوالت استفاده کند تا بتواند لباس عروسی خودش را تهیه کند!

در هر حال این خانم خرامان و عروسوارانه! لباسش را به نمایش گذاشت و توانست پیروز این میدان باشد. البته شاید برای شما سوال مطرح بشود که مگر می شود با کاغذ توالت لباس درست کرد؟ جواب این است که در کشورهای اروپایی نوعی از دستمالها هستند که از جنسی به اصطلاح کتان نرم ساخته می شود و یک خورده مقاومتر هستند. البته نه آنقدر مقاوم که این کار را ساده بکند. تهیه این لباسها هنر بسیار خاصی می خواهد. حتی اگر قرار بود با وسایل معمولی هم تهیه بشود – خانمها بهتر می دانند- کار طراحی لباس عروس بسیار مشکل است.

اکثر لباسها حدود 8 تا 10 رول کاغذتوالت مصرف کردند اما باید قبول کرد نتایج کار خیره کنند بود. این لباسها به قدر طبیعی درست شدند که به نظر می رسد با پارچه های معمولی تهیه شدند. این مراسم ساخت لباس قسمتی از جشنواره ازدواج Christchurch است که هر ساله در این وقت سال برگزار می شود.

پیشنهاد می کنم برای موضوع لباس « تیشرت در اینترنت » را هم بخوانید. این خبر این مطلب در اینجا منتشر شده بود

مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید!

ادامه ...

عکسهایی که بعد از مرگ گرفته شد

18, 2, 1387

35 دیدگاه

سوگواری چیزی است که در فرهنگ های مختلف با آن به صورت مختلفی برخورد می شود. اما به وضوح می توان در رفتارهای دورانی ویکتوریایی نشانه های آن را یافت. آنها همواره در جهت باقی گذاشتن یک یادگار بودند. به این نگاه کنید.

در واقع بیشتر عکسهایی که گرفته می شد به خصوص در آمریکا عکسهای پس از مرگ بود. در دوران ویکتوریا به دقت صحنه مرگ برای یک عکاسی دقیق بازسازی می شود. در کتابی در این مورد می خوانیم:

این نوع عکس انداختن به بخشی از مراسم سوگواری در فرهنگ آمریکایی تبدیل شده بود. بازماندگان به آنها افتخار می کردند و عکسهای آنها را به دیوار آویخته، برای دوستانشان فرستاده و یا در قابی کوچک یا در کنار آینه جیبی همیشه همراه داشتند.

 

تذکر مهم: اگر احساس می کنید که مایل نیستید از مسائل بعد از مرگ بشنوید و یا احساس می کنید که ناراحتی روحی – قلبی دارید پیشنهاد می کنم همینجا مطالب را کنار گذاشته و ادامه ندهید. ممنون.

در آن زمان اتاقی که بیمار در آنجا جان می داد بسیار مهم بود. بخش مهمی از تشییع جنازه و رسومات ان به آنجا بستگی داشت. عکس زیر عکس کودکی است که درون تابوت به خوابی ابدی رفته است. اینجا «اتاق مرگ» است.

راستی به گوشه عکس آن سایه تاریک دقت کردید؟ آن دستیار عکاس است که در تابوت را باز نگه می دارد تا عکس پرتره مرگ را به یادگار بردارد.

 

 در این عکس چه نکته ای را می بینید؟ پسر کوچک بالای سر برادر مرحومش ایستاده است. ترسناکترین قسمت کار اینجاست. که کسی که در صحنه مرگ بوده است بخواهد همان حالت قبل را داشته باشد. ذره ای احساس جایز نیست.

 

 نوع دیگری از تصویربرداری آن زمان برداشتن عکس از زمان سوگواری است. این هنگام که معمولا بار احساسی بسیار زیادی را به دنبال دارد نه به متداولی حالت قبل اما خود نیز طرفدارانی داشت.

البته عکاس بیرحم در اینجا برای بالابردن میزان سوگواری موجود در عکس یکی از جذابیتهای آن دوران را در این عکس به کار برده است. روح نگاری. چنین به نظر می رسد که تصویری از مادر به صورت محو بر روی این عکس اعمال شده است و با حالتی شبیه پرتونگاری جلوه ای از روح مادر را به نمایش می گذارد.

 

نوع دیگری از عکاسی مرگ در آن زمان شاید بسیار دور از ذهن باشد. فرد مرحوم شده را چون فردی زنده قرار می دهند و در حالتی مثلا حالت خواب عکس او را بر می دارند. مانند این عکس که مرد در حال روزنامه خواندن خوابیده است. اما این خواب بیشتر کمی طولانی است. او مرده است.

 

پی نوشت: شما می توانید در این ارتباط مطلب « مردی که با قوطی نوشیدنی به سفر آخرت می رود » را نیز بخوانید. اما می خواهم نظر شما در اینباره چیست؟ شخصا دوست دارم ادامه هایی بر این نوشته در این وبلاگ باشد. در حال بررسی بیشتر هستم و مطلبی نیمه تمام آماده دارم. ممنون می شوم اگر نظرتان را در اینباره بدانم. برای اطلاع بیشتر این مطلب فوق چکیده ای بود از اینجا!

مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید!

ادامه ...
به یک فتحی امتیاز دهید ممنون از حمایت شما