جوجه کوچولوی زشت
مهر 5, 1387 daily, یک لقمه قصه, یک لقمه قصه بیسر و ته
اولین داستان از مجموعه یک لقمه قصه بی سر و ته! داستانهای کوتاهی که بر اساس یک اتفاق مینویسم. شاید که برای خودم حداقل، درسی داشته باشد.
جوجه کوچولو که دید دنیای بیرون کسی دوستش ندارد به درون تخم برگشت. دوست داشت قبل از برگشتن یک بار هم که شده به آن اندازه که دوست داشت دیده شود.
خواسته زیادی بود؟
همه میدانند - و انگار خوشحالشان میکند - که پرندهای که پریدن را در آغوش بگیرد و برگردد به خانه پاسداشتی بزرگ در انتظارش است. پاداشی هم هست که به خاطر نشنیدن رایحه خوش بهار و دلتنگی ابدی مهیا میکنندش. مرگ!
برچسبها:داستان کوتاه

