چرا به لینوکس مهاجرت کنیم؟ { از زبان لینوکس کارها }
ایده ساده است. من میخواهم یک پست بنویسم که تیترش یکی از دو حالت زیر خواهد بود. مسلما فقط یکی از آنها:
تیتر یک/ چرا من هم لینوکس را امتحان می کنم ؟
تیتر دو / چرا ترجیح دادم در ویندوز بمانم؟
اما اینجا یک جریاناتی هم هست … :)
مثلا عیدی: فونت نستعلیق برای تایپ مستقیم در word :)
آذر 26, 1387 daily, ویندوز و مایکروسافت
اشتراک محتوای رایگان میتواند به گسترش یک پدیده بسیار کمک شایانی کند. برای مثال انتشار ابزارآلات رایگان فارسی نویسی میتواند به رشد زبان فارسی کمک بزرگی کند. به خاطر همین است که تصمیم گرفتم شب عیدی یکی از فونتهای بسیار زیبای فارسی را تقدیم شما کنم.
فونت نستعلیق که قابلیت استفاده در محیط ویندوز و ورد را کاملا داراست چیزی بود که خودم هم مدتی به دنبالش بودم.
شما کافی است این فونت را در پوشه فونت های کنترل پنل ویندوزتان نصب کنید و از آن پس از این فونت برای حتی تایپهای روزمره خود استفاده کنید. اگر شما فونت بهتری نوشتهاید می توانید برای معرفی تماس بگیرید :) برای سادگی استفاده آن را در هاست شخصی برای دانلود شما قرار دادهام که مشکلی نداشته باشید.
درست است که در این اوضاع و احوال قدرت تقدیم هدیهای که از نظر مادی ارزش بالایی داشته باشد برای این بنده میسر نبود اما دوست دارم بدانید که یک فتحی اینجا هست که برای شما آرزوی شادی و شادکامی در روز عید سعید را داشته باشد.
اگر هم شما میخواهید ( مثل همیشه ) بر سر آقای فتحی منت گذاشته و ایشان را خوشحال کنید فراموش نکنید که افراد زیادی هستند که برای بینهایت ترین لبخندشان به ذره ذره محبت شما چشم دوختهاند.
درست است که میزبان شما موسسه پیام امید و یکی از دوستان بسیار عزیز اما این روزها کم معرفت من، کیوان عزیز است اما این حقیر از محبت تحسین برانگیز شما یک دنیا ممنون خواهد بود.
یک تعظیم بلندبالا برای همه فرندفیدی ها
آذر 21, 1387 daily
این یادداشت صرفا برای دوستانم در فرندفید نوشته شده است و اگر شما فرندفیدی نیستند مسلما به درد شما نخواهد خورد :) مسلما به درد جای دیگری هم نخواهد خورد!
داستان تغییر کرد. فرندفیدی که یک زمانی شبکه ای بی روح بود حالا شده بود پر از دوستانمون که دونه دونه از این ور و اون ور پیداشون کرده بودیم. اما از همون موقع هم می گفتم…
با عشق، آن سوی خطر جایی برای ترس نیست؟
آذر 11, 1387 daily
اصولا آقای فتحی در زمینه ترس هم بدشانسی خود را بر همگان ثابت می کنند. همه مثلا از چیزهایی چون تاریکی یا تنهایی می ترسند؛ آنگاه تفریح شبانه من قدم زدن در کوچه باغی است پر از گل و درخت که سال تا سال آدم زنده از آنجا رد نمی شود و ایضا بدون چراغ، چشم، چشم را نمی بیند! حتی حیوانات آنجا هم دیگر من را غریبه حساب نمی کنند و کاری ندارند که این کیست که این ساعت را در این تاریکی برای فکر کردن انتخاب کرده است؟ { بعد از انتشار این پست تصمیم دارم بروم همین کار را بکنم :) }
برچسبها:بازی وبلاگی, ترس


