با عشق، آن سوی خطر جایی برای ترس نیست؟
آذر 11, 1387 daily
اصولا آقای فتحی در زمینه ترس هم بدشانسی خود را بر همگان ثابت می کنند. همه مثلا از چیزهایی چون تاریکی یا تنهایی می ترسند؛ آنگاه تفریح شبانه من قدم زدن در کوچه باغی است پر از گل و درخت که سال تا سال آدم زنده از آنجا رد نمی شود و ایضا بدون چراغ، چشم، چشم را نمی بیند! حتی حیوانات آنجا هم دیگر من را غریبه حساب نمی کنند و کاری ندارند که این کیست که این ساعت را در این تاریکی برای فکر کردن انتخاب کرده است؟ { بعد از انتشار این پست تصمیم دارم بروم همین کار را بکنم :) }
برچسبها:بازی وبلاگی, ترس
میشه خیلی از ندیدنی ها رو شنید
آبان 20, 1387 نوشته های خارج از صفر و یک
بدی آقای فتحی این است که از آلزایمر بسیار شدید رنج می برد و نمی تواند به خاطر بیاورد که چه عزیزانی برای بازی «اگر نامرئی بودم» دعوتش کردند. دعوت میلاد احرام پوش را یادم است. خیلی اتفاقی بریر حسینی عزیز هم یادم آمد. می ترسم عزیز دیگری دعوتم کرده باشد و من متوجه نشده باشم پس از خجالت هم شده باشد زودتر نامرئی می شوم قبل از این که از خجالت آب شوم :))
اما اگر نامرئی بودم چه کار می کردم؟ راستش نمی دانم. آخر تا به حال نامرئی نشده ام!!! اما شاید بتوانم بگویم چه کارها دوست داشتم بکنم.
دوست داشتم بروم و دو بچه گربه ای را که در خانه ما لانه ساخته اند را نوازش می کردم. آخر هر وقت ما انسانها را می بینند، انگار که ما رفتیم روی خانه اشان آپارتمان ساختیم! از ما هیولاها که بهمان آدم می گویند می ترسند. این بار اما چیزی برای ترسیدن نیست. نمی بینندم که بترسند. و من آرام، آن طوری که اگر مادرشان در حال جان سپردن نوازششان می کردم.
بعد یک روز حوالی ساعت 6 صبح به خانه پیرزن همسایه می روم. همان که فرزندانش هر کدام در کشوری دیگر درس می خوانند. همان که فرزندانش یادشان رفته است یک خانه گرانقیمت خریدن برای مادر، رسم فرزندی نیست. خانه را رفت و روب می کنم. صبحانه گرم و دلچسبی برای پیرزن می چینم روی میز. ساعت را روی 8 کوک می کنم. و وقتی بیدار شد نامه ای با امضای فرزندانش را در کنار تختش می گذارم. چه اهمیت دارد که آن نامه را که نوشته است. مهم این است که وقتی پیرزن بیدار شد بتوان برق شادی را در چشمانش دید.
می روم و فلوت حاج رضا را پاک می کنم. این بزرگترین راز زندگیش است. این که فلوتش را در باغچه اش پنهان کرده است. و این که زمانی این فلوت را برای زنی می زد که عاشقش بود. زنش که مرد هیچ کس دیگر نبود که فلوت را تمیز کند. حاج رضا، معتمد محل، منتظر روزی است که زنش دوباره فلوت را برایش تمیز کند و تا دوباره بتواند با آن بنوازد. فلوت را برق می اندازم که حاج رضا قبل از آن روز، قبل از روزی که به زنش ملحق بشود، یک بار دیگر بخواند و بنوازد. اگر ببیند که به سمت باغچه اش می روم کله ام را می کند :))
و اگر نامرئی بودم عکاسی می کردم. از سوژه های مورد علاقه ام آدمها. بدی آدمها این است که وقتی عکاسی می شوند انگار ازشان می خواهی که مصنوعی شوند. من این مصنوعی بودن را دوست ندارم. انگار ریاکارانه است. این دفعه نمی بینندم که بخواهند برایم ژست بگیرند :)
چرا باید من الان ناراحت باشم که دوربین ندارم و نمی توانم عکاسی کنم؟
اگر عمری بود و توانستم یک بار دیگر از کسی صادقانه خواهش کنم، در همان حال نامرئی بودن از آیه – سلما – منیره – حامد و حدیثه می خواستم که نامرئی شوند. خواهش میکنم دوستان عزیزم.
*وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
برچسبها:بازی وبلاگی
وقتی فتحی شکمو می شود!!
اردیبهشت 6, 1387 نوشته های خارج از صفر و یک, وبلاگ نویسی
چندی است نوعی از مراودات وبلاگی که به بازی های وبلاگی مشهور شده است بین وبلاگ نویسان رایج شده است که باعث بهبود روابط بین وبلاگنویسان شده و وبلاگرها را با همدیگر آشنا و بلکه صمیمی می کند. قبل از این هم شاهد چنین بازی هایی در این وبلاگ بودید که آخرین آن همین مطلب « وقتی وبلاگنویسان مشاعره می کنند » بود.
چند وقتی است که به چند بازی وبلاگی دعوت شده ام که به جهت کمبود وقت نتوانستم شرکت کنم. امروز کمی می خواهم در این بازی ها شرکت جویم!
آسیاب به نوبت. اول نوبت منیره خانم وردپرسی است.
در این بازی شما باید چند تا از آرزوهای غیرممکن خود را فهرست کنید
-
آرزوها که زیاد است اما اول از همه دوست دارم دوستانی که فکر می کنند من دیگر دوستشان ندارم بدانند که هنوز هم دوستشان دارم.
-
زندگی یک سری کلید مانند Ctrl + z داشت تا به راحتی می توانستیم اشتباهاتمان را تکرار نکنیم. می دانم که خیلی کلیشه ای شد اما آرزوی قشنگی است. شاید خدا دلش به رحم آمد و چنین کلیدی ساخت!
-
دوست دارم می توانستیم برنامه ای مانند نود برای IT بسازیم تا می توانستیم از امکانات بی نهایت زیاد دولتی برای توسعه IT استفاده کنیم. فکر کنید وزیر فناوری اطلاعات را دعوت کنیم و بپرسیم چرا محدودیت سرعت اینترنت؟
-
و آرزو دارم هر کسی بتواند به چیزی که دوست دارد برسد. هر چند در عمل این خیلی غیرممکن است!
در بازی دوم به بازی دوستی دعوت شدم که مدت زیادی از دوستی ما نمی گذرد اما مهربانی خاصی در وجود ایشان، انسان را مجذوب می کند. امیر بیت اللهی
در این بازی شما باید اشاره ای به 5 دقیقه اول اتصال خود به اینترنت بکنید
راستش این 5 دقیقه زمان بسیاری کمی برای من است اما سعی می کنم اول به ایمیلهایم سری بزنم. با وجود حدود 20 ایمیلی که شبانه روز برایم می رسد 5 دقیقه تمام است.
البته ممکن است زیاد این روند ثابت نباشد. مثلا مرور فیدها هم بسیار وسوسه کننده است. اما بعد از آن به بررسی کامنتهای وبلاگ می پردازم.
سابقه شرکت کردن در بازی های وبلاگی ثابت کرده است که تعدادی از دوستان دعوتی ممکن است به هر دلیلی قادر به نوشتن آرزوها و 5 دقیقه اول خود نباشند. برای همین از تمام خوانندگان این وبلاگ دعوت می کنم در دو بازی بالا شرکت کنند. اگر می توانند در وبلاگ خود بنویسند و به من اطلاع دهم تا در این مطلب لینک شوند و اگر نمی توانند در کامنتهای همین مطلب بنویسند تا دیگر دوستان در آرزوهای آنان سهیم باشند.
این یک دعوت جدی است و به شدت روی آن اصرار دارم!
اما بازی سوم که تیتر هم بر اساس این بازی انتخاب شده است توسط دوست قدیمی ما نیما اکبرپور ابداع شده است و ما نیز توسط ایشان دعوت شده ایم تا
هر کی هله هوله دلخواهش رو معرفی کنه؟ { نقل از مطلب نیما }
اینجاست که شکم ها کمی از خود واکنش نشان داده و همین جوری از خود حرکات موزون خارج می کنند. در اینجا در زمینه خوراکی مورد علاقه در رقابت بستنی «شکلات ایتالیایی» به رتبه دوم بسنده کرد. این بستنی را که با قیمتی بین 2500 تا 5000 تومان از کافی شاپها و بستنی فروشی ها می توانید تهیه کنید دیر زمانی است که دل فتحی شما را برده است.
در این بستنی چند بستنی گوی مانند با طعم های مختلف مانند توت فرنگی و پرتغال و … بر روی هم در یک کاسه چیده می شود و بر روی آن شکلات و یا کاکائوی سرد ریخته می شود و با یک سایبان بیسکویی هم تزئین می شود. با خوردن این بستنی نسبتا کوچولو شما چندین و چند طعم را امتحان می کنید که هر ذائقه ای را راضی می کند.
اما رتبه اول به چیزی نمی رسد جز یک بسته کوچک کرانچی که این روزها نه تنها دل من بلکه دل اکثر ما را در تسخیر خویش دارد. اما به غیر از دانه های خوشمره کرانچی چیز دیگری است که مرا جذبش می کند. حالت خوردن این کرانچی ها!
تصور کنید در کوچه ای درختی که از یک طرف رودی عبور می کند و از یک سمت دیگر شاخه های درختان به حریم عبور و مرور خیابان تجاوز می کنند قدم می زنید. ساعت حدود 9 است و هوا تاریک تاریک. اینجاست که با عزیزی دانه دانه کرانچی می خورید و به صدای کرانچی که تا فاصله دوری هم در آن سکوت شنیده می شود گوش می دهید. اینجا احتمال دارد در مورد مسائلی که دوست دارید هم از هر دری سخنی بگویید و احتمالا غیبتی بکنید و حالی ببرید و چند باری آن کوچه و کوچه های اطراف مشابه را طی کنید. در این موقعیت رویایی که هیچ چیزی نمی تواند لذت شما را کاهش دهد مسلما اگر کتک هم می خوردید اینجا می گفتید کتک، خوردنی مورد علاقه من است چه برسد به کرانچی!
امروز روز تولد همان عزیز است و من بسیار ناراحتم که چرا نتوانستم با این عزیز برای تولد به شمال بروم که اگر می رفتم بسی عشق و حال بود و سیتی صفا بندر!!
البته بین خودمان بماند خودم به خوبی می دانم که این خوردنی ها چقدر برای بدن مضر می تواند باشد اما تائید کنید برای یک گردش شبانه کرانچی بسی لذت بخش است و سهل الوصول!
بد نیست دکتر مجیدی عزیز اگر وقت داشتند کمی اطلاعات خود را در این زمینه با ما Share کنند. البته برطبق دانسته های من دکتر بسیار خوشمزه پسند هستند و خوراکی های سالمتر و خوشمزه تری می خورند.
اما راستش برای این بازی خوشمزه دلم نیامد کسی را رسما دعوت نکنم. دلم عجیب می خواهد درباره موردعلاقه های چند نفر اطلاعاتی داشته باشم.
اولین نفر سلما خانم عزیز. چایی خور بزرگ وبلاگستان. میخواهم بدانم ایشان برای دسر چایی هایی که 24 ساعت می نوشند چه ته بندی را می پسندند!
دومین نفر مریم خانم عزیز است که به عنوان بچه مایه دار وبلاگستان احتمالا یک سری خوراکی فرمانیه به بالا رو می کنند!
سومین نفر زهرا خانم عزیز است که بچه فقیر وبلاگستان است و هشت سالی است اصلا غذا نخورده اند چه برسد به هله هوله ;)
چهارمین نفر کسی نیست جز شاخ وبلاگستان. فرشاد عزیز بر طبق شنیده ها بسیار اهل این موارد است و کلا برای هر خوراکی مضری شاخ و شانه می کشند و البته کم هم نمی آورند!
پنجمین نفر کسی نیست جز رضا رنجبران عزیز. از آنجایی که می دانم رضا جان در این چند روزه بسیار به خوراکی های خوشمزه روی خوش نشان داده است بد نیست نتیجه این آزمایشهای خود را به ما هم منتقل می کنند!
اما برای ششمین نفر برنامه ویژه ای داریم! من حدس می زنم از همه بیشتر کنجکاو باشیم که بدانیم ایشان چه نوع خوراکی را می پسندند اما حیف که تلاشها برای دوت ایشان به هر نوع بازی وبلاگی بی نتیجه مانده است. البته به من هم چیزی نگفتند اما من حدس می زنم دسرهای خانگی با اسانس خلاقیت توجه ایشان را بسیار جلب کنند. از همین جا به شما وعده می دهم که اگر مشکلی پیش نیاید و این چند روز کارها فشرده نشود به زودی شاهد شرکت جناب اولدفشن عزیز خواهیم بود. ببینیم چه می شود. ما که قول را گرفته ایم!
فکر می کنم انتخابهای خوبی کردم برای دعوت در این بازی که به رسم فیلم پدرخوانده اگر شرکت نکنند با سر اسب محبوبشان در تخت خوابشان روبرو می شوند. مگر این که اسب محبوب نداشته باشند :)
از همه شما دوستانی که به علت محدودیت نتوانستم دعوت کنم هم خواهش می کنم شرکت کنید و بفرمائید تا در همین جا لینک دهم تا دوستان نیز با خوراکی خوشمزه شما آشنا شوند. امیدوارم شما هم بسیار شکم چران باشید و از گوشه چشمی به این خوراکی ها غافل نشوید!
پی نوشت: فکر می کنم در تمام بازی های وبلاگستان من را دعوت می کنند. 3 بازی دیگر هم دهوت شده ام که جا نبود به آنان هم اشاره کنم. اگر شرکت کنم سعی می کنم کمی فاصله را رعایت کنم که ناراجت کننده نشود و روال وبلاگ به هم نریزد.
مطالب ما را از طریق فیدریدر دنبال کنید. اگر نمی دانید فید چیست بر روی همین جمله کلیک کنید
برچسبها:آرزو, بازی وبلاگی, غذا


